کد خبر: ۲۱۶۱۰
تاریخ انتشار: ۱۱:۲۸ - ۳۱ فروردين ۱۳۹۴ 20 April 2015

در آرزوی یک سقف...


 
هر زوجی زندگی خود را باخانه نو و وسایلی شیک آغاز می‌کنند ولی عبدالرضا و پروانه زندگی مشترک خود را در اتاق سرایداری شروع کردند و پس از چند ماه، به گوشه یک پارک نقل مکان کردند.

چهار سال از ازدواج آنها می‌گذرد؛ ابتدا در آپارتمانی سرایدار بودند اما پس از چند ماه، از آنجا بیرون رانده شده و بی سرپناه شدند. هنوز یک سال از زندگی مشترک عبدالرضا و پروانه نگذشته بود که آواره خیابان‌ها شده و سرانجام در حاشیه پارک‌ها سکنی گزیدند. حالا چهار سال از زندگی‌شان می‌گذرد و این دو همچنان بدون سقف در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.

۱۰۹۴۵۰t

عبدالرضا و پروانه از اول زندگی‌شان به علت نداشتن خانه، فراز و فرود زیادی را پشت سر گذاشته‌اند و این گونه بوده که در این سال‌ها، زندگی در گوشه‌ و کنار شهر اهواز را تجربه کرده‌اند.

وارد پارک فردوس کیا‌ن‌آباد می‌شوم؛ محوطه‌ای زیبا و تمیز در یکی از بهترین نقاط شهر. کنار ساختمان‌های شیک و قشنگی که زرق و برق آنها چشم را می‌زند، چادر مسافرتی آبی‌رنگی در حاشیه پارک به چشم می‌خورد و کمی آن‌ طرف‌تر، زن و مردی روی پتویی کهنه‌ نشسته‌اند؛ سر و وضع نابسامان این دو از روزگار سختشان خبر می‌دهد. در کنار پتو، آتشی در منقل به راه است و کتری سیاهی کنار آتش.

کمی نزدیک‌تر می‌شوم که سر صحبت را باز کنم ولی زن تند می‌گوید: عکس نگیرید، بروید کنار، از جان ما چه می خواهید؟

انگار که ترسیده باشد... ولی مرد که کنار او نشسته است می‌گوید: بگذار از ما عکس بگیرند، شاید مشکلاتمان حل شود... زن کمی آرام می‌شود و سرانجام شروع می‌کند به درددل کردن...

عبدالرضا و پروانه چندین سال است که گوشه و کنار پارک‌ها روزگار می‌گذرانند. در مورد زندگی‌‌اش با پروانه و مشکلاتشان پرسیدم و او گفت: از کجا بگویم؟ ۴ سال است زندگی مشترکمان را آغاز کردیم اما فقط چند ماه از آن زیر یک سقف بودیم. بیش از سه سال است که آواره خیابان‌ها شده‌ایم، از این پارک به این پارک از این شهر به آن شهر.

عبدالرضا می‌گوید: شرایط زندگی در شهر آن‌قدر برایم دشوار بود که سال پیش از اهواز رفتیم و در پارک علی‌کله دزفول مدتی را کنار آب گذراندیم اما آنجا نیروی انتظامی هر روز به ما هشدار می‌داد که پارک را ترک کنیم. همین چادر را آن جا یکی از گردشگران به ما داد وگرنه الان حتی این چادر را هم نداشتیم.

پروانه در پاسخ به این که که چه طور شد باهم ازدواج کردند، توضیح می‌دهد: چهار سال پیش از طریق روابط دور خانوادگی با هم آشنا شدیم. من در خانواده‌ای متوسط بزرگ شده‌ام و عبدالرضا برای ازدواج مجدد پا پیش گذاشته بود البته او از زن سابقش جدا شده بود. من هم شرایطش را قبول کردم اما با سرسختی خانواده‌ام مواجه شدم بالاخره پس از بحث‌ها و رفت و آمدهای زیاد عبدالرضا، خانواده‌ام راضی شدند اما به شرطی که دیگر با آنها ارتباط نداشته باشم و هیچ سهمی از ارث نبرم.

پروانه در حالی که اشک در چشمانش جمع شده، می‌گوید که از دوری خانواده رنج می‌برد و ادامه می‌دهد: دل را به دریا زدم و همه این شرایط را قبول کردم و با عبدالرضا ازدواج کردم. من دختری بودم که بدون جهیزیه عروس شدم از طرفی خانواده‌ام مرا طرد کردند و از طرف دیگر عبدالرضا اوضاع خوبی نداشت تا برای خانه نداشته‌مان وسیله تهیه کند.

روزهای سختی را پشت سرگذاشتیم و حالا هم در سختی به سر می‌بریم. گرمای سوزان تابستان و سرما و باران فصل زمستان را در این چند سال تحمل کرده‌ایم.

پروانه پدرش را در کودکی از دست داده و با خواهر و برادر و مادر پیرش که اکنون در گوشه‌ای از سرای سالمندان به سر می‌برد، زندگی کرده بود و حالا در شرایطی است که نمی‌داند غصه زندگی خودش را بخورد یا مادر مریضش را.

پروانه مریض است و نفسش به سختی بالا می‌آید. عبدالرضا می‌گوید: سرمای زمستان پروانه را از پا درآورد. چندین بار سرما خورد اما پولی نداشتم که ببرمش دکتر. سرماخوردگی‌های مکرر، او را دچار مشکل بیماری تنفسی کرده است.

پروانه دیگر توان حرف زدن ندارد. از عبدالرضا درباره گذشته‌اش می‌پرسم. سرش را پایین می‌آورد، انگار از گفتن درباره گذشته‌اش خجالت می‌کشد. عبدالرضا معتاد بهبودیافته‌ای است که بیش از ۳۰ سال پیش در دوران نوجوانی به قول خودش رفیق‌باز بوده و از این طریق دچار اعتیاد به مواد مخدر می‌شود. چندین بار اقدام به ترک اعتیاد کرده بوده اما دوباره به مصرف مواد روی می‌آورد. خانواده‌اش برای این‌که او را به زندگی مشغول کنند برایش به خواستگاری می‌روند و ازدواج می‌کند. حاصل ازدواج اول عبدالرضا سه دختر و یک پسر است اما او با وجود زن و فرزند باز هم به دنبال اعتیاد می‌رود تا جایی که خانواده‌اش از او خسته می‌شوند و او را ترک می‌کنند.

عبدالرضا می‌گوید که در حال حاضر همسر سابق و فرزندانش در تهران زندگی می‌کنند و اوضاع نسبتا خوبی دارند اما در حدی نیست که بتوانند به او کمک کنند.

سرش را پایین می‌آورد و آهی می‌کشد و می‌گوید: از گذشته خودم پشیمانم. زندگی‌ام را با رفیق‌بازی و اعتیاد به باد دادم. اما حالا که چند سالی است پاک شده‌ام و زندگی جدیدی را در کنار پروانه آغاز کرده‌ام، فقر گریبان‌گیرم شده  و نمی‌توانم خودم را از این مشکلات بیرون بکشم.

در پاسخ به این که چرا به نهادهای حمایتی مانند بهزیستی یا کمیته امداد مراجعه نکرده، لب به گله می‌گشاید و می‌گوید: آن قدر به این سازمان‌ها رفتم و آمدم که تمام کارکنان آنجا مرا می‌شناسند اما هیچ کاری برایم نکرده‌اند. فقط به مدت دو ماه، ماهیانه ۵۳ هزار تومان به حسابم ریختند که خرج یک هفته هم نمی‌شد. به چند موسسه خیریه نیز رفتم و درخواست کمک کردم اما بازهم جوابی نگرفتم.

عبدالرضا در دوران جوانی شیشه‌بر بوده و از این کار درآمد داشته اما امروز به خاطر سابقه اعتیاد جایی به او کار نمی‌دهند حتی به عنوان سرایدار.

در ادامه می‌گوید: هنوز هم توان کار کردن دارم. می‌توانم در کارهای خدماتی مشغول شوم  و زندگی‌ام را تامین کنم اما پروانه را چه کار کنم؟ پارک امنیت ندارد و نمی‌شود او را در چادر تنها بگذارم، حتی در مواقعی که من هستم از شر مزاحمت‌های خیابانی در امان نیستیم.

از همسایه‌های کنار پارک تعریف می‌کنند که هر روز نان و غذا و میوه و وسایل مورد نیازشان را برای آنها می‌آورند و تا جایی که در توان دارند به آنها کمک می‌کنند.

می‌گویند: ما فامیل و آشنایان زیادی داریم اما به ما کمک نمی‌کنند. بارها از آنها در خواست کمک کردیم ولی آنها ما را مایه سرافکندگی خود می‌دانند و حتی حاضر نیستند به ما نزدیک شوند.

خانواده پروانه به شرطی حاضرند به او کمک کنند که از عبدالرضا طلاق بگیرد.

می‌گویند: با وجود مشکلات زیاد و نداشتن سقف از زندگی کنار هم راضی هستیم.

تمام زندگی این زوج در یک چادر پیک‌نیک، یک منقل و مقداری ظرف و یک پتو و ملافه خلاصه شده، زندگی‌ای که سقف آن آسمان است و زمین آن چمن پارک.

حداقل خواسته‌ای که عبدالرضا و پروانه دارند سقفی در حد یک اتاق است که آنها را از آوارگی و خیابان نشینی نجات دهد.

عصر غم‌انگیزی است و چای در کنار عبدالرضا و پروانه، طعم آوارگی می‌دهد.

 

گزارش از فاطمه خاکجسته، خبرنگار ایسنا، منطقه خوزستان

بازدید:۶۴۹
برچسب ها: زوجهای جوان ، مسکن
captcha