در یك چشم به هم زدن هزار سال پیر شدم
«با آنكه شهرم دست دشمن بود نمیتوانستم از خرمشهر اشغالشده دور بشوم. آن قدر در یكی از شهرهای نزدیك خرمشهر (سربندر) ماندم تا خرمشهر آزاد شد و به شهرم برگشتم، اما لحظه رسیدن به شهرم احساس كردم هزار سال پیر شدم. »
«با آنكه شهرم دست دشمن بود نمیتوانستم از خرمشهر اشغالشده دور بشوم. آن قدر در یكی از شهرهای نزدیك خرمشهر (سربندر) ماندم تا خرمشهر آزاد شد و به شهرم برگشتم، اما لحظه رسیدن به شهرم احساس كردم هزار سال پیر شدم. »اینها را «مجید سودانیزاده» معلم بازنشسته میگوید. مردی كه قبل از جنگ ساكن خرمشهر بود و بعد از جنگ مهاجرت كرد، در گفتوگو با همشهری از خاطره اولین دیدارش بعد از آزاد شدن خرمشهر میگوید.
وقتی خرمشهر آزاد شد، چگونه خبردار شدید؟
آن زمان تنها رسانه ای كه اخبار را سریع به مردم اطلاع میداد، رادیو بود. همه جا رادیوها كنار افراد بودند. صدای وضعیت قرمز و سفید را از رادیو میشنیدیم. خبر آزاد شدن خرمشهر را هم از رادیو شنیدیم. گوینده رادیو گفت: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید... خرمشهر، شهر خون و قیام آزاد شد. »
در آن لحظه چه احساسی داشتید؟
همه از شنیدن خبر خوش خوشحال میشوند ولی این خوشحالی ما با اشك های پیاپی توأم بود. مثل آزاد شدن فرزندی كه در اسارت دشمن باشد. شاید این همه تعلق خاطر به خاك و شهر برای بعضی افراد قابل درك نباشد، ولی ما با خرمشهر نفس میكشیدیم.
چه زمانی از خرمشهر رفتید؟
وقتی اعلام كردند شهر تخلیه شود، ما از خرمشهر مهاجرت كردیم. مجبور شدم خانواده ام را در تهران مستقر كنم و دوباره به خوزستان برگشتم و در سربندر ماندگار شدم. 8 سال انتظار برگشتن به خرمشهر و آبادان را داشتم.
چه فرقی میكند در كدام شهر باشید؟
خیلی فرق میكند. من در همه شهرها بالاخره جنگ زده محسوب میشدم به جز در شهر خودم.
در شهری كه مهاجر بودید، شرایط زندگی چگونه بود؟
شرایط زندگی در شهری كه مهاجرت كردم (تهران) بسیار مساعد و مناسب بود، ولی من با شهرهای دیگر خاطره نداشتم. تمام خاطراتم در خرمشهر جا مانده بود؛ كودكی فرزندانم، مدرسه و دانشآموزانم، همسایه و فامیل و مردم خونگرمی كه هر روز از دیدنشان لذت میبردم.
بعد از آزاد شدن خرمشهر به خرمشهر برگشتید؟
وقتی جنگ تمام شد من همچنان ساكن سربندر بودم. آموزش و پرورش سربندر اعلام كرد اولین خودرو آماده رفتن به خرمشهر است. تمام معلمان آماده رفتن شدند، اما آنها كه خرمشهری بودند، اولویت داشتند. با اولین مینیبوس راهی خرمشهر شدیم. در راه استرس همراه با نگرانی مثل ذوق دیدار یك عشق قدیمی را داشتم.
راحت به خرمشهر رسیدید؟ چه چیزی این همه تشویش و استرس برای شما ایجاد میكرد؟
نزدیك خرمشهر كه شدیم، باید برای ورود به شهر از فرماندار اجازه میگرفتیم. ناراحت شدم وقتی به من گفتند باید برای رفتن به خانه و شهر خودم از فرماندار اجازه بگیری. فرمانداری در كوی آریا ابتدای شهر خرمشهر مستقر بود. تا وقتی به كوی آریا رسیدم، باز هم نمیدانستم چرا این همه استرس و نگرانی دارم. بعد از گرفتن مجوز، آماده رفتن به مركز شهر خرمشهر شدیم. از بیمارستان حضرت فاطمه زهرا(س) كه امروز دانشگاه پیام نور خرمشهر است، گذشتیم. دو فرزند اول من در این بیمارستان به دنیا آمده بودند. به پل قدیم خرمشهر رسیدیم؛ پل نیمه شكسته بود. زجرآور بود كه زیباترین پل شهرت را شكسته ببینی. كنار پل شكسته خرمشهر پل شناوری زده بودند كه از آن عبور كردیم. وقتی از اول شهر، انتهای شهر دیده شد، توان ایستادن روی پاهایم برایم بسیار سخت شد. چیزی در درون من تحلیل میرفت.
خرمشهر را چگونه دیدید؟
خرمشهری ندیدم. تلی از آوار بود كه خاطرات مردم یك شهر را به دوش میكشید. دیوارهایی كه به سقف نمیرسید و سقف هایی كه در كف خوابیده بودند، حجم خانه های مردم خرمشهر بود.
خانه تان در خرمشهر چه شد؟
كوچه و خانه ام را پیدا نمیكردم. باید از كدام آوار سراغ خانه ام را میگرفتم؟ خیابانها مشخص نبودند. كوچهها مشخص نبود. فقط آوارهایی میدیدم كه تمام كوچه های شهر را گرفته بود. نمیدانستم تا رسیدن به خانه ام از چند آوار باید عبور میكردم. اكثر قسمت های شهر هنوز پاكسازی نشده بود. به سختی كوچه خودمان را پیدا كردم. حیاط خانه ام هنوز پاكسازی نشده بود. در حیاط خانه ای كه گل و گیاه میكاشتم، مین كاشته بودند. دیوارهای سفید خانه ام به خون آغشته بود و قرمزرنگ بود. از داخل خانه توانستم خورشید را در آسمان بالای سرم ببینم.
وقتی خرمشهر را ترك كردید، تمام وسایل را گذاشتید و رفتید. وقت برگشتن چیزی هم باقی مانده بود؟
وقتی از خرمشهر رفتم، درِ خانه راقفل كردم و یك چمدان از مداركم را ـ از اولین فیش حقوق آموزش و پرورش تا پرداختی های فیش آب و برق ـ با خودم بردم. فقط همین یك ساك را از زندگی خود برداشتم و بعد تمام شهرها را گشتم. به جز قاب عكس شكسته دخترم كه اولین لبخندش را قاب كرده بودم و عروسكی كه یك ماه تمام دخترم برایش تب میكرد، در خانه ام چیزی نبود. دلشورهام بیدلیل نبود. خرمشهر شهری نبود كه من 8 سال از آن دور بودم. من شهرم را دیگر نمیشناختم. عروسك بدون پا و ناقص دخترم را برداشتم و عكس درون قاب شكسته را درآوردم و خانه ام را برای بار دوم ترك كردم.
دیگر به خرمشهر برنگشتید؟
مگر میشود برنگردم؟ هر بار برمیگشتم، ولی باز پشیمان میشدم. خرمشهر تا امروز هم خرمشهر نیست. هنوز دیوارها نقش گلوله دارند. هنوز آثار جنگ از كوچهها پاك نشده است.
در شهرهای دیگر ایران ما جنگ زده بودیم ولی در خرمشهر، خود شهر هم جنگزده بود. وقتی از خرمشهر رفتم، موهایم سیاه بود و خاطراتم به اندازه یك شهر. وقتی بعد از جنگ برای اولین بار به خرمشهر برگشتم، در یك لحظه هزار سال پیر شدم. موهایم ناگهان سفید شد و خاطراتم به اندازه یك چمدان. امروز سالها از آن روز میگذرد. سالهاست كه بازنشسته شده ام. سال هاست كه دیگر در كلاسهای درس آموزش نمیدهم، اما خاطرات این شهر، لحظه ای كه خرمشهر را آزاد كردند و لحظهای كه به خرمشهر برگشتم، هنوز من را خوشحال، نگران و غمگین میكند.
*گزارش : همشهری - سعاد سودانی زاده
بازدید:۸۰۶
بسیار زیبا و تاثیر گذار بود مصاحبه شونده و مصاحبه کننده زنده و سلامت باشن
